دلت هوای یار داشت و سرت میل بریدن…
کمتر کسی می دانست مرز تو تمام جهان هستی و برادرانت تمامی انسانها بودند.
دنیایت، فرزندت ،همسرت را باآن همه عشق جاگذاشتی و دل کندی…،سخت است از عشق دل کندن…
ولی چه می شد کرد که خداوند ،آن عشق حقیقی دلت را برده بود و تورا می خواند.
همه ی تعلقات دنیوی را رها کردی و رفتی…
دختر ۷ماهه مان گریه می کرد، انگار می دانست برگشتی وجود ندارد
خلاصه بگویم رفتی و ازهمه چیز گذشتی…
کسی نمی داند در دفاع از ناموس حسین(ع)چه برتو میگذرد…
کسی که نمی داند که دشمنان با تمام وجود با تو می جنگند…
کسی که نمی داند تعداد شما کم است و دشمنان بسیار زیاد،
آه به یاد قسمتی از دعای ندبه افتادم آنجا که میگوید:*کثرت عدونا و قلت عددنا*(دشمنان ما زیادند و تعدادما کم.)
هرکسی سعادت دفاع از ناموس حسین(ع) را که ندارد.
هرگوشی که صدای هل من ناصر بی بی زینب را نمی شنود.
به راستی یاد نامه ای که نوشته بودی افتادم، گفته بودی که دیروز یکی از دوستان افغانی ات به اسم رضا اسماعیلی شهید شده.
من نمی دانستم که افغان ها هم آنجایند!
ولی یادم افتاد که عشق به اهل بیت ایرانی و عرب و افغان و…را نمی شناسد و هرذات پاکی برایش جان می دهد.
نژاد درمقابل حق معنایی ندارد.
آری ایمان است که نجات می دهد نژاد را…
نحوه ی شهادتش را که خواندم خیلی دلم گرفت.
نوشته بودی که یکی از مدافعان داشته به اشتباه سمت دشمن می رفته که رضا اسماعیلی رفته که او را مطلع کند وقتی به بالای پل می رسدخودش گیر آدمخوارها می افتد و تا اخرین گلوله بادشمن میجنگد،وقتی که مهماتش تمام می شود با نیروی رزمی قوی اش همه را کتک می زند که نهایتا مانند آقایش ابوالفضل(ع) با چاقو اورا از پا درمی آورند.
این جای داستان مرا به گریه انداخت اینکه دست و پایش را بسته اند و بی سیمش را یکسره کرده اند که او را ذبح کنند ولی تا لحظه ای که گلویش را بریده اند ذکر *یاعلی*گفته…
چه دردناک است عده ای نااهل همه ی دنیایت را بگیرند…
کمتر از۱۴۰۰سال پیش عده ای قدر و منزلت ائمه را درک نکردند و همه ی آن بزرگواران را به شهادت رساندند.
اما ما برای اثبات اینکه پای امام زمانمان می مانیم بخاطر آجرهای حریم آن بزرگواران خون می دهیم،چه برسد به خود حضرت …
جان عالم به فدای وجود پر برکت امام زمان(عج)
خبر آمد که به آرزویت رسیده ای و مانند مولایت حسین(ع)سرت را بریده اند!
خوش به سعادتت،
تبریک می گویم.
گلایه ای ندارم از نبودت…
اما با دخترت چه کنم…?
از او بگذریم.
با خاطراتمان چه کنم..?
از این هم بگذریم.
چه کنم با طعنه هایی که شامیان تنم را به لرزه می اندازند ومی گویند بخاطر پول رفته ای!
اما اینان چرا نمی گویند لحظه ی دل کندنت از ما چند?
اما اینان چرا نمیگویند لحظه های دلتنگی مان چند?
اینان چرا نمی گویند لحظه ای که هم رزمت مقابل چشمت به شهادت رسید چند?!
اینان چرا نمی گویند آن لحظه که چاقو روی گلویت جا خوش کرد ، چند?
اینان که می گویند نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران و طعنه می زنند،چرا فکر نمی کنند که اگر تو نمی رفتی و در آنجا با این آدمخوارها مقابله نمی کردی می آمدند و سر ناموس خودمان را در کشور خودمان می بریدند?
خب بسم الله…بیایند و برای امنیت ایران خون بدهند!پس چرا صدایی از آنها شنیده نمیشود?!
می گویند باارزشتر از جان چیزی نیست…
اما من می گویم با ارزشتر از جان *لبیک به هل من ناصر امام است…*
تو مالک وار جنگیدی و من نیز عمار وار راهت را برای همه روشن می کنم…